عبد المحمد آيتى

209

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

ايلخان فرمود تا قتلغ‌قيا و قبچاق و بكتمور و ايلبك به دمشق رفتند و اهالى را دلجوئى نمودند . قتلغ‌قيا به شحنگى منصوب شد و بلارغو عهده‌دار امور ارزاق و قبچاق به حكومت دمشق . و فرمان شد تا از هفت دروازهء دمشق تنها دروازهء بغداد را بگشايند و درهاى ديگر را ببندند . در آغاز ، محافظت دروازه را بعهدهء جمخا و تولكا بخشى گذاشت و چون معلوم شد كه ايشان شرط محافظت بجاى نمىآورند چرغوماى را فرمود تا ايشان را چوب زد و بيرون كرد . در اين حال بزرگان دمشق عرضه داشتند كه چون پادشاه به ايشان نعمت امن و سلامت عنايت كرده صد تومان ( - هزار هزار دينار ) زر جمع‌آورى و تقديم كنند . بدين سبب سيد قطب الدين و صاحب صدر الدين ابهرى معين شدند كه همهء طوايف را دلجوئى كنند و آن زرگرد آورند . در مدت بيست و هشت روز مقدارى از آن گرد آمد در اين هنگام غازان قصد بازگشت داشت . حكم فرمود تا قتلغ شاه نوئين آنجا بماند و قلعهء دمشق را تصرف كند و امور سپاه را نيز به او سپرد . ملاى را با ده هزار سپاهى بر غزّه و آن حدود حاكم ساخت و ججاك را با لشكرى تمام به ضبط دمشق و آن ديار نامزد فرمود و حكومت از دمشق تا حمص را به قبچاق داد و ملك ناصر الدين يحيى پسر جلال الدين طريد به صاحبديوانى منصوب شد و حكم شد كه اموال در عهدهء او باشد و از حمص تا طرابلس و عّكا و سلاميه و معرة النعمان كه آن را شام وسطى گويند به ايلبك مفوض شد و حلب و حماة و عينتاب « 1 » و جبل السماق و بيره تا رحبة الشام كه آن را شام سفلى گويند به بيكتمور . چون پادشاه به كنار آب فرات رسيد آب بغايت رسيده بود از پلى كه ساختهء انديشهء دو مخدوم عزّ نصر همان بود بگذشت . سلطان ماردين باز ضيافتى بزرگ برپا ساخت و شاه او را مورد ملاطفت قرار داد . اما از آنطرف چون شاميان از بازگشت ايلخان آگاه شدند جسارتى يافتند . به شب پوشيده [ 381 ] از هر طرف بيرون مىآمدند و اسبان لشكريان مىدزديدند . از عجايب يكى آنكه قتلغ شاه نوئين براى تسخير قلعهء دمشق استادى منجنيق‌ساز را كه در كارها مهارتى وافر داشت به كار گماشت . نزديك شد كه كار بپايان رساند . نگهبان قلعه كه مردى زيرك بود گفت اگر او منجنيق تمام كند قلعه مسخر گردد . پس هزار دينار سزاى كسى است كه شر او دفع كند . شخصى از قلعه به زير آمد و در سراى آن مرد پنهان شد . شب كه به خانه آمد بناگاه خود را بر او انداخت و سرش ببريد . سر او را

--> ( 1 ) - چ : عنتاب